چرا بعضی وقتها حس میکنیم خودمان را گم کردهایم؟
- سارا نیکزاده
- بدون دیدگاه
چرا بعضی وقتها حس میکنیم خودمان را گم کردهایم؟
بعضی وقتها آدم وسطِ زندگیاش یکهو میایستد و با خودش فکر میکند:
«من کی شدم این آدم؟
اصلاً خودِ واقعیِ من کجاست؟»
و عجیبتر اینجاست که شاید همهچیز ظاهراً خوب باشد.
کار میکنی، میخندی، حرف میزنی، حتی گاهی انگیزه هم داری…
اما یک جای عمیقِ وجودت، یک حس خالی هست.
انگار از خودت دور شدهای.
من فکر میکنم خیلی از آدمها گم نشدهاند…
فقط آنقدر از خودشان فاصله گرفتهاند که دیگر صدای روحشان را نمیشنوند.
ما دقیقاً از کِی خودمان را گم میکنیم؟
از همان روزهایی که یاد گرفتیم برای دوستداشتنی بودن، خودمان نباشیم.
وقتی فهمیدیم اگر:
•زیادی احساساتی باشیم،
•زیادی واقعی باشیم،
•زیادی خودمان باشیم،
ممکن است پذیرفته نشویم.
برای همین کمکم شروع کردیم به نقش بازی کردن.
قوی بودن،
خوب بودن،
فهمیده بودن،
تحمل کردن،
ساکت ماندن…
و این نقشها آنقدر ادامه پیدا کردند که یک روز دیگر نفهمیدیم پشتِ همه این نقابها، خودِ واقعیمان چه شکلی بوده.
درد واقعی این نیست که کسی ما را دوست نداشته باشد
درد واقعی این است که آنقدر برای پذیرفتهشدن تغییر کنیم که خودمان هم دیگر خودمان را نشناسیم.
خیلی وقتها آدمها پیش من میآیند و میگویند:
«نمیدانم چرا حالم خوب نیست…»
و من میبینم سالهاست دارند زندگیای را زندگی میکنند که روحشان انتخاب نکرده.
سالها قوی بودهاند،
فهمیده بودهاند،
همه را نجات دادهاند،
اما خودشان را جا گذاشتهاند.
حقیقتی که زندگی من را تغییر داد
من به این باور رسیدم که هیچ بیرونیای وجود ندارد.
یعنی خیلی از چیزهایی که در زندگی تجربه میکنیم، انعکاسِ دنیای درون ماست.
رابطههایی که تکرار میشوند،
ترسهایی که رهایمان نمیکنند،
رنجهایی که مدام برمیگردند…
خیلی وقتها فقط اتفاق نیستند؛
حافظههایی هستند که در درون ما هنوز پاکسازی نشدهاند.
و تا وقتی انسان به درون خودش برنگردد، دنیا را هرچقدر هم تغییر بدهد، باز یک جای کار میلنگد.
بازگشت به خویشتن از کجا شروع میشود؟
از صداقت.
از آن لحظهای که دیگر نمیخواهی فقط ادامه بدهی.
از آن لحظهای که با خودت میگویی:
«خستهام از اینکه نقش بازی کنم.»
«خستهام از اینکه همیشه قوی باشم.»
«خستهام از اینکه خودم را فراموش کنم.»
و میدانی؟
همین لحظه میتواند آغاز بازگشت باشد.
بازگشت به خود یعنی چه؟
یعنی دوباره آرامآرام خودت را بشنوی.
یعنی احساساتت را سرکوب نکنی.
یعنی مسئولیت زندگیات را بپذیری.
یعنی به جای فرار از زخمها، آنها را ببینی و پاکسازی کنی.
یعنی یاد بگیری خودت را فقط وقتی موفق، قوی یا کامل هستی دوست نداشته باشی.
شاید تو خراب نشدهای
شاید فقط خستهای از دور بودن از خودت.
و خبر خوب این است که انسان میتواند برگردد.
میتواند دوباره خودش را پیدا کند.
میتواند دوباره عاشقِ زندگی شود.
آرامآرام،
لایهلایه،
با آگاهی،
با عشق،
و با برگشتن به درون.
و شاید تمام مسیر زندگی، در نهایت همین باشد:
بازگشت به خویشتن.
سارا نیکزاده (سیمرغ)
معلم عاشق | همراه مسیر بازگشت به خویشتن
اشتراک گذاری
- آنچه در این مقاله میخوانیم
- ارسال دیدگاه